X
تبلیغات
::..باران شبانه..::

::..باران شبانه..::

... تلاش کنیم ندیدها را ببینیم، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست ...

 

 

نمیدانم فردا چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

ولی بسیار مشتاقم...

که از خاک گلویم سوتکی سازد..

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی..

گستاخ و بازیگوش..

و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را...

فشارد بر گلویم سخت..

و خواب خفتگان خفته را اشفته سازد..

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

                                                                         دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:24 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

 

 

دیگه آپ نمیکنم....فقط سر میزنم...

 

یه زمانی نوشتن تو وب ارومم میکرد..ولی حالا...

خیلی وقته تو نت نمیام اخه یه بنده خدایی که اسمشم بهم نگفت واسم نظر گذاشت و یه چیزایی بهم

گفت که از این کارم خسته شدم..

اوضاع بیریخت شده...وضعیتم بدتر از قبل شده ..

بیخیال...

احتمالا تو مهرماه چشمامو عمل میکنم..ایشالا از دست عینک راحت میشم..

اهان یه پیشرفت دیگم کردم...دارم ارایشگر میشم..اونم ایشالا ادرس سالونو میزارم که بیاین پیش

خودم...

تو این مدت دو تا دوستی ناموفق داشتم که توی هردوتاش من ضرر کردم البته هیچکس مثل اونی که

هنوز از نبودش زار میزنم نمیشه دو سالو نیم از نبودش گذشته و من هنوز عاشقانه دوسش دارم..

یه چیز دیگم هست احساس میکنم یکی از پسرای محله عاشقم شده و احتمالا بهزودی شمام یه

عروسی میوفتین...

چقدر اتفاق توی یه سال واسم افتاده که قابل نوشتن نیست....

 

حس میکنم تورو توو هرشب خودم         من عاشق همین احساس تو شدم

حس جهانمو وارونه میکنه                     ارامشت منو دیوونه میکنه

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 5:7 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

تراژدی...:

 

 

 

نا امید تر از همیشه این بار هم مینویسم و در روح نا آرامم طوفان یاد تو بر پاست..

باز هوای دیدار تو در قلب محزون و شکسته ام جوانه زده و باز قلم به دست گرفته و در شهر

ناشناخته ها قلم میزنم...

پشت در بسته ماندن و به امیدی واهی نظر دوختن کار ساده ای نیست.صفحات دفترم پر از خط های

سیاه شده و کسی نیست که این خط های سر در گم کلاف زندگی مرا بخواند...

هرچه بیشتر توکل میکنم او صدایم را کمتر میشنود.بنظرم زندگی بزرگترین تراژدی است که قبل از شروع

باید گریه کرد...

 

وقتس ساعتها رقص دقایق را جشن میگیرند من در هاله ی ابهام و تشویش عشق...بودنم را به دست

فراموشی می سپارم..فریاد ها و اشکها دیگر فایده ای ندارد..

 

می دانم در دلت جا ندارم...نمیدانم چه ریسمانی عشق تو را به قلبم دوخت...

نیمه های شبه و من اروم زمزمه میکنم.....:

(اگه حس کردی که احساس قشنگ عشق من به تو کم اومد..

اگه قصه منو تو توو میوون راه سر اومد..

اگه رفتی اگه سرنوشت اشکامو ندیدی..

من به نقطه سر خط تو به سرنوشت تازه ای رسیدی...)

.

.

.

                   نوشت.. : اگر چه خار میشوم اما در آن بزرگی می بینم که فقط بگویم دوست دارم...

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 5:45 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

مرداد....

 

 یه پوزش از اقا سعید وبلاگتون باز نمیشه شرمنده...

ٌٌٌ

ع: سلام ..

 نمیدونم بعد از یه سال چرا هنوز فراموشت نکردم....

هنوزم به اندازه یه سال پیش دلم پره...اشکام به شوریه همون موقه هاست...

فکر کردن بهت به همون اندازه ای که با هم بودیم...

 

میگفتی فراموشم میکنی ولی هوای مرداد امسال برام خفه کنندست....

هر صبحی که سر از بالشتم برمیدارم احساس میکنم بازم تو همون پارک با هم قرار داریم...

نمیدونم چرا اتاقم بوی روزهای مرداد پارسالو میده...

شبها تو پذیرایی میخوابم تو اتاقم نفس کشیدن سخته...

 

یه روزی شبیه به دیروز از هم جدا شدیم...قرار گذاشتیم دیگه همدیگرو نبینیم...دیگه صدای همدیگرو نشنویم...

دلیلشو فقط خودت میدونستی...من باید با بی خبری یه عمر سر میکردم...

_ برای توام سخت بود..؟ توام احساس تنهایی میکردی؟ توام گریه میکردی؟

همیشه برام سوال بودو هیچ وقت جوابشو نگرفتم...

 

هیچ خبری ازت ندارم....کجایی؟ چیکار میکنی؟....

کاش تقدیر جوری بود که یه روز بی خبر از همه جا رو به روی هم قرار میگرفتیم....

کاش یه فرصتی بهم بده تا تورو دوباره حتی به فاصله از کنار هم رد شدن ببینم...

 

_ میبینی....! خدا هم پشت توو....نمیخواد ما همو ببینیم...

 

راستی یادته طرفدار منچستر یونایتد بودم...بعد از جام تصمیم گرفتم تغییر باشگاه بدم...باورت نمیشه.انتخابم بارساست...

یه روز ندونسته به پوسترش سلام کردم......یادته...

چرا گوشات درازه...اینو که حتما یادته........حالا واقعا گوشات درازه..؟!

سوالای مسخرم یادته...من واقعا معنی اون کلمه هارو نمیدونستم...

یادته رو پشتی صندلی پارک نشستی و افتادی...!

خرگوشی که گوشاش دراز بود...یادته....حیف شد.....کاش ازت میگرفتمش...

چمن کندنام یادته........عادتم بود ولی بعد از تو دیگه تکرار نشد...

انگشترات چی .... هنوزم دارمشون....

 

این روزا تنهاتر از همیشه ام....سنگ صبورم پیداش نیست...دوستام کنارم نیستن..تو نیستی....

تو امیدم بودی و هستی....

هنوزم منتظرم.....

چرا..!

نمیدونم...

منتظر چی...؟

شاید یه معجزه....

معجزه...!

اره......معجزه.....معجزه برگشتنت....

 

کاش با رفتنت یادتم میبردی....

ع: .خاطرهاتو جا گذاشتی...کاش اونارم با خودت میبردیو اتیشش میزدی....

 

امیدوارم روز تولدم تنهام نزاری....

نه...............نگو نمیام .....................یکم فکر کن......تا اون روز باید روزای زیادیو سپری کنی...خوب فکراتو بکن...

نمیخوام تنها باشم...........

همه این روزای بی تورو با همین بهونه به شب میرسونم...نیستی ولی میدونم معرفتت بیشتر از ایناست...

میدونم میای.....................اره.........ولی اینم میدونم که زیاد پیشم نمیمونی..........زود میری.......

ولی کاش نری........کاش میشد طلسمت کنم تا برای همیشه کنارم باشی........................تا نری...

 

نوشت... : .... نماز روزت قبول باشه عزیزم....

نمیدونم اینارو میخونی یا نه..............کاش میشد با نوشتن داد زد.....

میخوام داد بزنم دوست دارم...........و اروم بگم ...:....مواظب خودت باش.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 3:44 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

فقط همین....

 

ادمک اخر دنیاست بخند..

آدمک مرگ همین جاست بخند..

دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند..

ادمک خر نشوی گریه کنی...کل دنیا سراب است بخند..

ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند...

 

                           تو گفتی:

یادته گفتی میتونی تغییر کنی فقط وقت میخواد..

اره تغییر کردم با معیارهای خودم پیش رفته...

ولی از گذشته با معیارهای تو خیلی غیر قابل تحمل تر شدم...

یه جورایی پابندیمو به همه چیز از دست دادم....

به نظر من که خیلی عالیه....

..............من...:

حالا که دارم فکرشو میکنم میبینم کاش هیچ وقت باهات آشنا نمیشدم..

کاش هیچ وقت فرصتی بهت نمیدادم که تغییر کنی

کاش هیچ وقت ذهنمو درگیر تو نمیکردم...

کاش هیچوقت گرفتارت نمیشدم...

من هیچ فرصتی رو از کسی دریغ نکردم ولی تو اینو از من دریغ کردی...

اگه حرفاتو باور میکردم دیگه نمیتونستم داشته باشمت....

باید میرفتم...بدون اینکه هیچ تقلایی کنم...بدون اینکه به پشتم نگاه کنم..

بدون اینکه به خاطره هامون فکر کنم.........

                                      کاش بفهمی...درک کنی...

                                      نمیخوام برگردی....میخوام باورم کنی...همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 5:12 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

چیکار کنم..؟

 

 بازم دیر شد....منظورم اپ جدیده....

سلام...

کم کم ماه رمضون داره از راه میرسه...

دوسش دارم گشنگیهاشو فیلماشو برنامه هاشو دور هم جمع شدناشو....

خلاصه این طوری بگم که سوای هر ماهیه واسم....

فقط نمیدونم کارای روزانمو چجوری باید ترک کنم...

اهنگ گوش کردن ارایش کردن بیرون رفتن واسه...........

چقدر سخته..البته دمای هوا بعضی چیزارو حل کرده کمتر بیرون میرم

باید کل روزو بخوابم که نه گشنگی بکشم نه بیرون برم نه اهنگ گوش کنم.........

راستی یه خبر مامان بابا بعد از ماه رمضون میخوان برن کربلا من یحتمل بندرو با خودشون میبرن....

بابام بهم گفت میای...

بهش گفتم نه گفت چرا.......

روم نشد بهش بگم من لیاقت ندارم...همون مکه ای که منو بردین از سرم زیادیه...

سر یه دوراهی موندم که برم یا نه... میان این همه راه
که به تو نمی رسد
چه سخت است
راه تو را گم کردن !

 

بگذریم...

چند روز پیش که اپ کردم تازه از شمال اومده بودیم.یه دو روزی موندیم...که..:

دوباره ساعت 9 شب پاشودیم رفتیم شمال....

اصلا روم نمیشد ساک لباسارو ببرم دمه ماشین میترسیدم یکی از همسایه ها ببینه به عقلمون شک کنه...

خلاصه با هزار ترفند دوباره راهی شدیم سه روزی موندیم....

یه خبر دیگه رفتن به پردیس منتفی شد...ولی بابا هنوز فروش خونرو کنسل نکرده...

 

              خدایا......... ........ ....... ...... ..... ..... .... ... ... .. . .

 

آزاده نوشت..: خدایا کمکم کن ... /// ... نزار از چاله در بیام تو چاه بیوفتم ...///

 

                                                   ممنون که به کلبه درویشی خودتون اومدین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 6:48 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

مشکلات...

 

 

راست میگن مشکلات زندگی محکم ترین پیوند هارو از بین میبره

باعث میشه کمتر به یاد هم باشن...کمتر به همدیگه سر بزنن...

راستش ما یه روزی یه خانواده پر جمعیت بودیم...این روزا خیلی تنها شدم...

۳ تا داداش با دو تا خواهر داشتم.میگم داشتم چون الان شاید ماهی یه بار همه دور هم جمع بشیم....

من اخریم...

هم سن من تو خانوادمون زیاد نیست...

من و فاطی و مریم هر کدوم با هم ۲/۳ سالی فاصله سنی داریم...

تا وقتی پیششونم خیالی نیست ولی بعدش....

سوم دبیرستان که بودم ۲ تا از درسامو رد شدم.چون تا اون موقع این اتفاق برام نیوفتاده بود اصلا باور

نمیکردم و به بابام گفتم که دیگه نمیخوام درس بخونم..

خب من اون موقع گرم بودم یه چیزی گفتم...همون سال برای رفتن به مکه اماده شدیم...

اره الان من شدم یه حاجیه خانم نسبتا محترم که فکر نکنم دیگه اثری از اون سفر معنوی تو وجودم باشه..

همشو به باد دادم من لیاقت رفتن به اونجارو نداشتم...

این سفر عشقم رو ازم گرفت یعنی باعث این اتفاق شد و الان سخت پشیمونم...

بگذریم..

یه سال از درس نخوندنم میگذره و با ندامت فراوان دوست دارم برم امتحانامو بدم و تو کنکور سال

دیگه شرکت کنم..

ولی حالا بابام راضی نمیشه میگه تو اگه درسخون بودی همون موقع درستو میخوندی...

بنده خدا راست میگه این همه خرج تحصیلم کرد اخرشم من گند زدم تو همه زحمات بابا...

خلاصه اینطوری شد که هم از درس عقب موندم هم دوستام دیگه مثل سابق بهم سر نمیزنن...

اونام مشکلات خودشونو دارن هرچند انقدر با معرفتن که هر یه ماه شاید بیان منو ببینن..

ای مردشور این کلمه مشکلات و ببرن که همرو از همدیگه دور کرده...

خواهر برادرامم که مشکلات زندگیو درگیر کار و خانم و بچه هاشونن...

مردشور....

دیگه هیچی صفای قبل و نداره..بعضی وقتا که به فیلمای مسافرتمون که همه با همیم نگاه میکنم

اشکم در میاد..

چقدر زود تموم شد...

به قول دکتر شریعتی..:لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل اینکه خوشبختی همون

 لحظاتی بود که گذشت..

الان تو خونه ما فقط سه نفر زندگی میکنن منو مامان و بابا....

این ترانه معین و حتما به خاطر دارید وصف حال خودمه...:

همه رفتن کسی دورو برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست...

دیگه چیزی نمیتونم بگم جز این:

ای مردشور مشکلات ببرن..مردشور تنهایی...........................

ای مردشور..............................................................................................

 

                                                         نظر یاتون نره راستی تهشم بنویسین:

                                                                ای مردشور....هرچی که دوست دارین....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 11:38 AM  توسط ×..azadeh..×  | 

امید دوباره....

 

 سلام دوستان ...

شرمنده اگه تو این ۱۶ روز نتونستم بهتون سر بزنم مسافرت بودم...طبق معمول رفته بودیم شمال

ولی این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داشت اتفاقات جالبی برام افتاد که از گفتنش معذورم...

یه مشکل کوچولو هم تو خانوادمون پیدا شده که امیدوارم با دعاهای شما زود حل بشه....

من تو این مدت کوتاه به اینترنت دسترسی نداشتم که کارای وبو انجام بدم فقط میتونستم نظرات و بخونم و وقت

جواب دادن نداشتم...

                                .............................................................. 

خدای مهربان....

گفتم: خسته ام....

گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53)

گفتم:هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره...

گفتی: ان الله بین المرء و قلبه...خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/26)

گفتم: هیچ کسی رو ندارم...

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید...ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/16)

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی...

گفتی: فاذکرونی، اذکرکم...منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/152)

 

                                                     ازاده نوشت:....عشق.... دوباره دووم میاره....؟!

 

ـ از این به بعد زود به زود اپ میکنم....

  

                                ..ممنون که به کلبه درویشی خودتون اومدین..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 10:49 AM  توسط ×..azadeh..×  | 

اسپانیا قهرمان جام 2010

 

 

بللللللله اسپانیا قهرمان شد بالاخره شیپور زدنا نتیجه داد و تیم محبوبم برای اولین بار قهرمان

 جام 2010 شد.

 من نرسیدم 10 دقیقه اول بازیو ببینم ولی عوضش از اونطرف به وقت اضافه خوردو یه نیم ساعتی

بیشتر بازیو نگا کردیم ...

نمیدونم چطوری باید خوشحالیمو براتون توصیف کنم...

تو خونه ما بابامو داداشم مثه خودم طرفدار اسپانیاییم.وقتی گل  زد با اینکه دیر وقت بود فکر کنم

صدامون تا سر کوچه رفت..

زودتر از اینا باید گل میزدنو بیشتر از یه دونه...

انصافا هلندیا خیلی خشن و به نامردی بازی میکردن و این حقشون بود که ببازن...

با اخراج هایتینگا کار واسه اسپانیا راحت تر شد و با گل اینی استا خیالشون راحت... هرچند واسه

 دراووردن پیرنش یه کارت زرد گرفت...

بگذریم.....

تسلیت میگم به کسایی که دو تا از امیداشون از دور خارج شدن و امید اخرشون سوم شد ...

تسلیت میگم به اونی که واسه دیدن مسابقات میرفت سینما و 8000 تومن پول بی زبونو میداد تا

بهتر و هیجان انگیزتر باخت تیمشو ببینه...

خلاصه جام تموم شد و ما بیکار...

به قول فردوسی پور دلمون واسه افریقای جنوبی تنگ میشه و باید 4 سال با خاطرات این جام تا

جام بعدی سر کنیم....

 

 اسپانیا قهرمان شد....منتظریم پرسپولیس تو اسیا رو سفیدمون کنه و واسه قهرمانیش جشن بگیریم...

 

                                 ....ممنون که به کلبه درویشی خودتون اومدین....

                                                         ....نظر یادتون نره....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 11:18 AM  توسط ×..azadeh..×  | 

نرو.....

 

 

سلام....

ما هرگز اطرافیانمان را فراموش نمى کنیم، بلکه تلاش مى کنیم آنها را به یاد نیاوریم.

جمله بالارو الکی ننوشتم داستان داره میگم براتون....:

وقتی ابتدایی بودم خواهرم مهناز فکر کنم الان کاملا باهاش اشنا هستین ازدواج کرد...

چه ازدواجی....

پسره تو داهاتای شمال زندگی میکرد و نمیدونم چطور به خودش اجازه داد بیاد خواستگاری اجیه

 نازنینه من..

از اون فاجعه وار تر اینکه خواهرم قبول کرد..نمیدونم چرا....؟!!؟

خلاصه بعد از گذر 7 سال زندگی کردن اونم زورکی کارشون به طلاق کشیده شد حاصل این زندگی

یه دختر کوچولوی نازنین ماه بود و کلی زجر که ابجیم کشید...

هانیه دخترش 4 ساله بود چه سرزبونی داشت از ریزترین مسائل بزرگا سر در میوورد...

چقدر دوسش داشتیم یعنی الانم داریم هرچند نزدیک 5 ساله نمیبینیمش...

دادگاه رای و به نفع شوهر خواهرم صادر کرد و بچه رو به اون داد اون به جز بچه همه وسایل خونرو

 با خودش برد...

حالا اون بخوره تو سرش ناراحتیه ما واسه هانیه بود..

روزای اول بعد از طلاق تهران بودن ولی بعدش رفتن شمال بچه رو برد تو یه دهات عقب مونده

 که مثلا درس بخونه و بزرگ بشه...

دوری و بیتابی های مهناز به کنار داستان از اینجا شروع شد که...:

نزدیک یه ماه پیش مامانم اینا رفته بودن شمال ددر دودور که من تصمیم گرفتم نرم و برم خونه

مهناز اینا..اخه ابجیم بعد از دو سال ازدواج کرد...

بهم گفت ازی تو خونه باش من باید برم جایی کار دارم ساعت 4 بود گفت تا 7 برمیگرده...

با کلی اصرار گفت چند شبه خواب هانیه رو میبینه که حالش خوب نیست زنگ زدم به اسماعیل

 گفته اره مریضه...

مهنازم نگران شده بودو رفت بیمارستان...

.

./

./

خیلی دیر کرد هم نگران شدم هم اینکه از بیرون بودن خوشحال بودم دقیقا تا ساعت نه و نیم شب

 با دختر خواهرم بیرون بودیم....

وقتی اومدیم خونه دیدم مهناز مثه ابر بهاری گریه میکنه...

اول واستادمو نگاش کردم گفتم فعلا حالش خوب نیست چیزی ازش نپرسیدم...

لباسامو عوض کردم..دیگه طاقت نیووردم ازش پرسیدم دیدیش...:

با هق هق گفت اره..

پرسیدم خب...:

گفت:بچم تو I.C.U

 با تعجب پرسیدم مگه واسه اسهال استفراق اونجا میرن..

اسماعیل زن گرفته بود که اونم بچه دار نمیشد اصلا به هانیه توجه نمیکرد...

پرستارا به خواهرم گفته بودن اینطور که ما متوجه شدیم خانوم این اقا به این بچه سم داده...

بدنش در حال مقاومت بود که به اسهال و استفراغ کشیده شد که اووردنش اینجا اگه دیرتر میومدن

بچه تلف میشد...

بابای بی رحمش یه ابمیوه واسه بچش نخریده بود...

به پرستارا گفته بود که من پول ندارم...

مهناز میگفت هانیه منو از دور اونم از پشت شناخت...

میگفت وقتی میخواستم برگرردم دستم و گرفته بود که مامان توروخدا نرو..

چقدر دلم میخواست منم میتونستم ببینمش..

میگفت..بچه به اون کوچیکی میگه مامان من دیگه نمیخوام زنده باشم اینا منو اذیت میکنن...

اصلا منو دوست ندارن منو میزنن....

ابجیم نخیلی ناراحت بودو منم نمیخواستم با گریه کردنم یه باره اضافی تو دلش بشم...

رفتم تو اتاق........

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که

معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست

و نه شاد بودن برای داشته ها . . .

                     ممنون که به کلبه درویشی خودتون اومدین

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 11:8 AM  توسط ×..azadeh..×  | 

کوه به کوه نمیرسه ادم به ادم میرسه...

 

وقتی بچه بودم به ندرت دیده میشد که با دخترا بازی کنم و بیشتر روز با پسرا بازی میکردم..

نمیدونم چرا شاید هیجان بازیامون بیشتر بود....

همه روزای بچگیم که بازی میکردیم حتی خوشحالیا و غمهاشو دقیقا حس میکنم...

من از سه سالگی تو این محله ای که هستیم زندگی کردم تا الانی که در خدمت شما هستم...

وقتی به راهنمایی رسیدم کم کم دوستامو از دست دادم یعنی اونا از اینجا رفتن و من موندمو

یه مشت دختر لوس که با زمین افتادن جیغشون میرفت هوا....رسید که فقط دو تا از بچه ها موندیم..

دیگه حس بیرون رفتن و بازی کردن نداشتم....من تا دوم راهنمایی تو خیابون با دوستام بازی میکردم...

بعدشم خجالت میکشیدم برم بیرون و دیگه کسی نبود وگر نه بازم میرفتم تو کوچه...

بگذریم..دو سه روز پیش یکی از دوستای دوران ابتداییمو دیدم یه پسری به نام احسان...

اولش شک کردم ولی وقتی یه ذره بیشتر دقت کردم دیدم بللللللللله خودشه...

چقدر خوشحال شدم از دیدنش...چقدر بزرگ شده بود من قدم ۱۷۰ اون از منم بلندتر بود...

خوش چهره و هیکلی و باوقار و یکم مغرور....زمان چقدر ادمو عوض میکنه البته اون هنوزم

ته چهره ای از بچگیشو همراه خودش داشت...به خاطر همین شناختمش...

دلم میخواست بدونم اونم منو شناخته یا منو یادش رفته..

اون جلو راه میرفت و من پشتش با یه اختلاف ده متری داشتم میرفتم سمت خونه....

دمه اپارتمان پیش دوستاش واستاده بود که چشمش به من خورد....

همچین با تعجب نگام میکرد که همه متوجه نگاهش به من شدن...

بعد از چند ثانیه به خودش اومدو روشو اونور کرد...مامانمو دیدم که با زنداداشم اومده بودن

بچه هارو بیرون بچرخونن و منم به همون بهونه پیششون واستادم...

متوجه نگاهاش میشدم دوست داشتم بهم سلام میکرد یا حداقل یه سری به عنوان سلام تکون

میداد ولی خبری نبود....

میخواستم که خودم قدم جلو بزارم و خودمو معرفی کنم و باهاش چند کلمه ای حرف بزنم که به

خودم اومدم که بیخیال دختر وقار و متانتت کجا رفته بزار اگه میخواد خودش بیاد جلو....

خیلی کم میاد بیرون نمیدونم چرا!؟ولی هنوز قیافش از جلو چشمم نرفته و دوست دارم دوباره  ببینمش و یاد

دوران بچگیامون کنیم...

یه بار دوچرخمو واسم درست کرد و منو از خشم داداشم دور کرد اون شب چقدر گریه کرده بودم...

اومد گفت اینجوری خونه نرو بزار درستش کنم....

هیچ وقت کمکشو یادم نمیره....

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 1:7 PM  توسط ×..azadeh..×  | 

بازگشت همه به سوی اوست....

 

نزدیک یه ماه پیش پسر همسایمون اسمش علیرضاست اومده بود دمه خونمون...

خیلی واسم جالب بود اخه ما قبلا خانوادگی با خانوادشون درگیر شده بودیم و الان که سه

چار سالی ازش میگذشت بازم هممون یادمون مونده..

بگذریم پسری که به بابام به زور سلام کرده بود امده تا از بابام کمک بگیره یه جورایی شبیه علی صادقیه

 بازیگررو میگم...

داداش علیرضا یه چار سالی هست که زمین گیر شده سرطان خون داره و همیشه درداشو با مرفین

اروم میکنن...

اون روزم جمعه بود و نمیتونستن از دکترش نسخه بگیرن اومد که برن بیمارستان داداشم اینا

 ازش مرفین بگیرن...

اون روز ارومش کردن....مثه اینکه فرداش نزدیک ساعت ۱۰ حالش بد میشه و از اونجایی که

دکترا ازش قطع امید کرده بودن اونا فقط میتونستن بشیننو پرپر شدنشو ببینن و هیچ کاری از

دستشون بر نمیومد...

اون شب به خیر گذشت تا یهو غروب دیدیم رفت و امد خونشون زیاد شده مشکوک میزدن...

با یکم کنجکاوی فهمیدم که فامیلاشون میان این دمه اخری ببیننش...

چه فامیلایی داشتن..بیچاره اون حالش بد بودو من همه توجهم به فامیلاشون بود... 

کمترین و ضایع ترین فامیلشون کمری داشت......جالب اینجاست که خودشون اه در بساط نداشتند

علیرضا یه پراید نوک مدادی داشت باباشم که فوت کرد از ظاهرشون معلوم بود چیز خاصی

 واسشون نذاشته یعنی نداشته که بزاره واسه همین از دیدن فامیلاشون تعجب کردم....

شب اون روز از ساعت ۲ شب شروع کردن به جیغ زدنو گریه کردن من که خواب بودم مامانم

 میگفت از ۲ شب شروع کردن و ما هم تو استرسیم نتونستیم درست بخوابیم...

فردا صبح با سر صدای اونا از خواب بلند شدم...یه دختر سه ساله داشت اخ که چقدر

دخترش خوشکل بود...

ریزه میزه سفید با موهای طلاییه فر چشای ابی......چقدر دلم واسه دخترش سوخت بیچاره

حتی وقتی بزرگ شه از مردن پدرش هیچی یادش نمیاد...دوباره فامیل قشنگاشون اومدن....

کاراشونو از پشت پنجره نگاه میکردم....حتما میخواستن برن بهشت زهرا دیگه...من که اصلا

 روم نمیشد تشیع جنازه یه غریبه برم به مامانم گفتم اگه خواستین برین بهشت زهرا منم ببرین....

خیلی دوست داشتم بقیه فامیلاشونم ببینم......

چه ضد حالی.........

..

...

اونا بچه ایلام بودنو و مثه اینکه پسره تو وصیت نامش خواسته بود که تو شهر خودشون دفنش کنن...

همون موقع همه فامیلاشون هلک هلک جنازرو بردن ایلام....

تصور کنید ایلام چقدر با تهران فاصلا داره با اون حالی که اونا داشتن خیلی واسشون سخت بود...

رفتن................

تو یه اپارتمان سه نفر از سه طبقه پشت سر هم فوت کردن پیر....میان سال...جوون....

هنوز چهل این یکی نرسیده یکی دیگه مرد و ....

خیلی وقته تو فامیلای ما کسی نمرده البته این سری که شمال بودیم گفتن پسره یکی

از فامیلای دورمون خودکشی کرده اونم تو سربازی دلم واسش سوخت ولی با وضعیت مالی که

 اونا داشتن پسره به ایندش فکر میکرد ده بار میمرد و زنده میشد فکر اینکه اینم میخواد یه

کشاورز ساده مثه باباش بشه و جوجه کشی راه بندازنو با بدبختی زندگیرو پیش ببرن واقعا دیوانه

کننده است...

زیادی حرف زدم..

اینم واسه سرحال شدنتون...:

 

 

     عزيزم زندگي هميشه بهار نيست

              گاهي ابر خزان بر آن سايه مي افکند

                       و دست بي وفايي روزگار با وفا ترين دوستان

                                                                را از هم جدا مي کند.....

      اگر روزي چنين شد تو نيز به اين نوشته بنگر

                 وبخاطر خاطراتم اشک بريز...؟

       زندگي زيباست عشق روياست محبت تنهاست دوستي از همه والاتر است...

   از آن زماني که هنر دوستي را فهميدم فقط تو را مي بينم..

         که تکیه گاهي از محبت هستيم و من در اين ميان

                چون پرندگان آشيان گم کرده در جستجوي پناهگاه مطمئن تو را يافتم

    دوري ات را نمي توان تحمل کرد ولي چه توان کرد

                  ...که رسم روزگار چنين است...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 10:30 AM  توسط ×..azadeh..×  | 

 

 

 

امروز میخوام یه خاطره هر چند به یاد موندنی ولی تلخ و خنده دارو واستون بنویسم..:

 

 

اول دبیرستان بودم دقیقا روزشو یادم نیست ولی به احتمال خیلی زیاد پنج شنبه بود اخه خونه

داداشم اینا دعوت بودیم...

مثل الانم مریض بودم یه سرما خوردگیه سرسخت....انقدر دکتر نرفتم تا اون شبی که قرار بود بریم

 خونه محمد اینا حالم خیلی بد شد سرم به شدت درد میکردو سرگیجه داشتم..

عوارض جانبی سرماخوردگیم خودتون در نظر بگیرین..چه شود...

دکتر بهم یه شیشه شربت داد که فکر کنم واسه گلو درد بود سه چارتا قرص مختلفم

تو پاکت بود با یه امپول....

از وقتی این اتفاقی که هنوز نگفتم واسم پیش اومد هروقت میرم دکتر میگم اگه میشه

امپول بدین از قرص متنفرم....

خلاصه داروهارو که گرفتیم یه سره رفتیم خونه داداشم اینا یکی از داداشام اسمش مهران...

دکتره نمیدونم چرا هروقت میخواد واسه بستگانش امپول بزنه یه جوری میزنه که تا یه ماه

 ناکار بشن که دیگه طرفش نری شایدم از امپول زدن بدش میاد....

علی رقم میلش اومد امپولمو بزنه بد از کلی غر غر کردن که من مگه امپول زنم و

با کلی منت واسم زد...

حالا نوبت خوردنه قرصا و شربت بود...بعد از زدن امپول چشام همش سیاهی

میرفت نمیتونستم درست نفس بکشم به الهام گفتم واسم اب بیاره تا بتونم قرصامو بخورم...

تو یه فنجونه نسبتا بزرگ واسم اب اورد..تا به خودم اومدم دیدم اب تموم شده و دوباره خواستم

که واسم اب بیاره من تازه دو نوع قرص و خورده بودم. ولی چرا اب به این زودی تموم شد!...

ابجی مهنازم اومد جلو گفت:مگه تو الان این قرصارو از داروخونه نگرفتی با سر گفتم اره..

گفت پس چرا از هرکدوم جای سه تاش خالیه...

وقتی اینو گفت همه اومدن دورم جمع شدن....وا خدای من...!روی قرص نوشته بود روزی سه

تا و من هر سه تارو همون موقه خوردم تازه این واسه یه قرص بود تقریبا رو هم رفته12 تا قرص

خوردم...چقدر اون لحظه احمق به نظر رسیدم...

بابام همیشه تو کارا خونسرده و گفت که مهم نیست دو دقیقه دیگه میره دستشویی خوب میشه...

ولی محمد داداشم نزاشت گفت که اماده شم که بریم بیمارستان تو راه هی میگفت:

اخه تو چقدر خنگی اگه رو شیشه شربت مینوشت روزی سه قاشق حتما یه شیشرو سر میکشیدی...

من خودم سردرد داشتم از اینور مهناز میگفت خاکبرسرت کنن الان مویرگای مغزت پاره میشن...

من که حالیم نبود فکر کردم دارن جدی میگن از ترسم از هوش رفتم....

وقتی بیدار شدم دیدم تو اورژانسه بیمارستانم...

پرستارا میگفتن چیزی نیست دو راه دارین یا خودش مثه بچه ادم انقد  ابمیوه بخوره که بالا بیاره یا

باید بره بیمارستانه لقمان...

وقتی گفت لقمان تنم لرزید...یعنی میخواستن شیلنگ بزارن تو حلقم!!!!

اونا درگیره کارا بودن و من رو تخت نشسته بودم و سعی میکردم به حرفاشون گوش کنم

که یهو دیدم یه دختره همراه باباش اومده کنارم نشسته مثه اینکه منتظره کسی بودنو مجبور بودن

اونجا بشینن...باباش بهم گفت:میخواستی خودکشی کنی؟انقدر جدی گفت که خودم فکر کردم

همینطوره..

یه چش غوره بهش رفتم به دخترش گفت بیا بریم زیر لب با خودش میگفت چه دورو زمونه ای

شده تا از ننشون قهر میکنن هوای خودکشی به سرشون میزنه چه دلو جراتیم دارن...

خیلی بهم برخورد ولی چون میدونستم داره اشتباه فکر میکنه به روی خودم نیووردم...

مهناز واسم ابمیوه اوورد اونم البالو ...ترش ش ش ش...

نصفشو که خوردم هر چی خوردم بالا اوردم....حالا تو اون گیرو دار محمد تو استفراغم داشت

دنباله قرصا میگشت میگفت میخوام مطمئن شم که همش اومده بیرون...

  

خلاصه اون روز گذشت و هنوزم که هنوزه وقتی میخوان یه خاطره تعریف کنن اینو میگن و کلی به حماقتم میخندن...

 

                                                          ممنون که به کلبه درویشی خودتون اومدین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 1:44 PM  توسط ×..azadeh..×  |